lauantai 6. joulukuuta 2025

صهیونیسم: آخرین جنگ صلیبی غرب

صهیونیسم فراترازیهودیت وحتی استعمارمهاجران است. دراینجا دلیلی برای درک خشونت بی‌امان درسرزمین مقدس دردوره طولانی وسواس ایدئولوژیک اروپایی ارائه شده است.

پاسکال لوتاز

18نوامبر  2025

 

تحلیل دکتر مانوئل ژائو راموس ، دانشیارانسان‌شناسی درموسسه دانشگاه لیسبون کمک میکند تا بتوانیم یک دیدگاه اجتماعی-تاریخی جدید ومهمی را به وحشتی که اکنون نسل‌کشی غزه می‌نامیم، اضافه کنیم.

بطورخلاصه، راموس پیشنهاد میکند‌ که صهیونیسم معاصررانباید صرفاً بعنوان شکل متأخری ازاستعمارمهاجران اروپایی درنظرگرفت، بلکه باید آنرا به عنوان نتیجه خاصی ازیک پروژه تمدنی اروپایی بسیارقدیمی‌تردرنظر گرفت که ریشه‌های آن درمسیحیت قرون وسطی، ایدئولوژی صلیبی وانتظارات هزاره‌گرایانه با محوریت اورشلیم نهفته است  (جنگ‌های صلیبی مجموعه‌ای از لشکرکشی‌های مذهبی بودند که میان سال‌های ۱۰۹۵ تا ۱۲۹۱ میلادی رخ دادند وهدف اصلی آنها بازپس‌گیری سرزمین‌های مقدس، به‌ویژه اورشلیم، از دست مسلمانان بود. علل اصلی جنگ‌های صلیبی هم این بود که، پاپ اوربان دوم در شورای کلرمونت (۱۰۹۵) مسیحیان را به آزادسازی اورشلیم فراخواند. وعده آمرزش گناهان و پاداش اخروی انگیزه‌ای قوی برای شرکت در جنگ‌ها بود. جنگهای صلیبی ترکیبی از انگیزه‌های مذهبی، سیاسی واقتصادی بودند که درظاهربرای آزادسازی اماکن مقدس آغاز شدند، اما درعمل تأثیرات گسترده‌ای برتاریخ اروپا وجهان اسلام گذاشتند).

صهیونیسم درشکل مدرن خود، ازجمله صهیونیسم سیاسی یهودی، درروایت اوبعنوان آخرین بیان ازتلاش هزارساله اروپای مسیحی برای مقدس‌سازی نظم جهانی حول شهرمقدس ظاهرمی‌شود.

ازاین دیدگاه، چارچوب شناختی و نمادین برای درک جهان - وجایگاه اروپا در جهان - درقرون وسطی توسعه یافت ودرقرن‌های پس از آن شکوفا شد. یکی از عناصر کلیدی این چارچوب، افسانه‌ی پرستر یوحنا است: یک "پادشاه پادشاهان” ظاهراً مسیحی که در جایی در شرق واقع شده و قول اتحاد با مسیحیت غربی را برای فتح مجدد اورشلیم می‌دهد. اگرچه نامه‌ی منسوب به پرستر یوحنا تقریباً مطمئناً جعلی بود که در دربار هوهنستاوفن تولید شده بود، اما تأثیر سیاسی آن عمیق بود. این نامه که به طور گسترده به زبان‌های لاتین، زبان‌های بومی اروپایی، عبری، یونانی و اسلاوی در گردش بود، به توجیه جنگ صلیبی سوم کمک کرد و سپس، به طور حیاتی، تخیل نسل‌های بعدی نخبگان اروپایی را تغذیه کرد.

در خوانش راموس، این افسانه قرن دوازدهمی چیزی بیش از ابراز تمایل به بازپس‌گیری یک شهر گمشده را نشان می‌دهد. این افسانه ایده امپراتوری اسکندریه - که شرق و غرب را تحت یک حاکم مقدس به هم پیوند می‌دهد - را با فرجام‌شناسی مسیحی درهم می‌آمیزد. فتح اورشلیم، دراین خیال، آغازگرعصرطلایی نهایی وتسریع ظهورخداوند خواهد بود. این ترکیب جاه‌طلبی ارضی، انتظاررستگاری ودنیای دوگانه نوروتاریکی، زیربنای چیزیست که او آنرا روحیه صلیبی اروپا مینامد. همچنین بتوضیح اینموضوع کمک میکند که چراگسترش اروپا ازقرن پانزدهم به بعد نه تنها با انگیزه‌های مادی هدایت می‌شد، بلکه عمیقاً با محتوای الهیاتی واسطوره‌ای اشباع شده بود.

این با خودشناسی قرون وسطایی اروپا وجایگاه آن درجهان، که به زیبایی درنقشه ابستورفراوایل قرن سیزدهم به تصویرکشیده شده است، دست در دست هم پیش می‌روند. بر روی آن، می‌توان جهان شناخته شده را دید که سرعیسی مسیح دربالا، دو دست او درطرفین و پاهایش در پایین کشیده شده است. درقلب نقشه وعیسی، شهراورشلیم را می‌توان یافت. ازهمه مهمتر، سرعیسی درشمال نیست، بلکه در شرق است. شمال درسمت راست عیسی و جنوب (آفریقا) درسمت چپ اوست. درحالی که امروزه ما اغلب اروپامحوری را سرزنش می‌کنیم، قابل توجه است که چنین تصاویرقرون وسطایی به هیچ وجه اروپا را به عنوان مرکزجهان درک نمی‌کردند، بلکه درمکانی نسبتاً تاسف‌بار«پایین” ازجایی که قراربود رستگاری ازآنجا بیاید، قرارداشتند. ازچنین جهان‌بینی‌ای بود که جنگهای صلیبی اروپا متولد شدند. جاه‌طلبی برای اتحاد با پادشاه جادویی مسیحی از"بالا” درشرق، برای "رضایت” درجهان، ومبارزه مشترک بسمت مرکز - اورشلیم  -Lomakkeen yläreuna

Lomakkeen alareuna

 

ازاین دیدگاه، گسترش دریایی پرتغال دراطراف آفریقا با جستجوی کشیش جان، که گاهی به عنوان یک پادشاه مسیحی اتیوپیایی تصور می‌شد، جهت‌گیری شد. فاتحان اولیه اروپایی، مانند آفونسو د آلبوکرک، این هزاره‌گرایی رادیکال را تجسم می‌کنند: پروژه منحرف کردن نیل، شکستن قدرت مملوک‌ها، تصرف مکه ودرنهایت پیشروی زمینی به اورشلیم، ادامه مستقیم هدف صلیبی با روش‌های جدید است.

ازاین رو، می‌توان بطورقانع‌کننده‌ای ازیک پیوستگی اجتماعی-سیاسی ازجنگ‌های صلیبی قرون وسطی تا عصراکتشافات دفاع کرد. سفرهای پرتغالی‌ها واسپانیایی‌ها نه تنها یک ماجراجویی تجاری یا جمعیتی (همانطور که امروزه اغلب به آنها نگاه می‌شود) بودند، بلکه مأموریت‌هایی با حکم پاپ برای "کشف" یا "آشکارسازی" جهان بودند - descobrimento به معنای تحت‌اللفظی "برداشتن پوشش" تاریکی با تاباندن نورمسیح است. این امربا هزاره‌گرایی - یک باورعمیق مسیحی به آمدن سلطنت ١٠٠٠ ساله مسیح قبل ازآخرین داوری - که فتح سرزمین‌های مقدس درآن نقش محوری داشت، همراه است.

این قوس طولانی برای تفسیرراموس ازصهیونیسم مدرن اهمیت دارد. این صهیونیسم مسیحی است، نه صهیونیسم یهودی، که پدیده قدیمی‌تروازنظر عددی بزرگتری است .

ازقرن هفدهم وهجدهم درانگلستان، جریان‌های هزاره‌گرا "بازگشت" یهودیان به فلسطین را به عنوان بخشی ازانتظارگسترده‌ترهزاره مطرح کردند. تا دهه ١٨٣٠، ایده‌های صهیونیست مسیحی دربریتانیا تثبیت شده وبعداً به ایالات متحده مهاجرت کردند، جایی که اکنون بخش عمده‌ای ازحمایت انجیلی ازدولت اسرائیل را برمی‌انگیزند. راموس تأکید می‌کند که این صهیونیسم مسیحی "بیش ازیک قرن” مقدم برصهیونیسم سیاسی یهودی است وازنظرساختاری با سناریوهای آخرالزمانی مانند آرماگدون گره خورده است، نه با نگرانی درمورد امنیت یهودیان یا خودمختاری ملی.

ازاین منظر، حتی پروژه تئودورهرتزل نیزبه عنوان یک لحظه مشتق شده دریک سنت طولانی‌ترمسیحی اروپایی به نظرمی‌رسد. فراموش نکنیم که اولین استراتژی هرتزل برای حفظ امنیت جامعه یهودی وین، تأسیس یک دولت یهودی نبود، بلکه پیگیری تغییرمذهب جمعی یهودیان به کاتولیک بود. صهیونیسم، درتأملات خودهرتزل، نوعی طرح پشتیبان بود، هرچند که واقع‌بینانه‌ترازتغییرمذهب یهودیان ازآب درآمد. این امرتأکید می‌کند که حوزه مفهومی صهیونیسم چقدرعمیقاً اروپایی وبه طورخاص مسیحی است. صهیونیسم به عنوان یک پروژه سیاسی، پیش ازآنکه توسط بازیگران یهودی که با یهودستیزی وخشونت دولتی روبرو بودند، اتخاذ وبازسازی شود، ازدل مباحث اروپایی درمورد مدرنیته، امپراتوری وآخرالزمان پدیدارمی‌شود.

بنابراین، با قراردادن صهیونیسم به عنوان ادامه جنگ‌های صلیبی به جای استعمار صرف، چه چیزی اضافه می‌شود؟ راموس بُعد استعماری را انکارنمی‌کند. تأسیس وگسترش دولت اسرائیل درفلسطین شامل شهرک‌سازی، سلب مالکیت، قدرت نامتقارن وسلسله مراتب نژادی است؛ ازاین نظر، به وضوح به تاریخ رویه‌های استعماری اروپا تعلق دارد. اما اواستدلال می‌کند که زبان "استعمار مهاجران” کافی نیست، زیرا محرک‌های اقتصادی وجمعیتی را برجسته می‌کند درحالی که ساختارهای تمدنی والهیاتی عمیق‌تر را تا حدی نادیده می‌گذارد، به ویژه تأثیرمفاهیم اروپایی ازجهان‌شمولی که امروزه اغلب درگفتمانی درباره "ارزش‌هایی" مانند حقوق بشر، دموکراسی، آزادی و غیره بیان می‌شود، که بارها درطول قرن‌ها اعمال شده است - البته همیشه به شکلی کاملاً محدود، وکسانی را که به عنوان بخشی ازگروه خودی دیده نمی‌شوند، حذف می‌کند.

دراین خودشناسی ازاروپا - و بعدها "غرب”، ازجمله آمریکا - بخش روشنفکربشریت حامل نور، عقل ورستگاری است که با "جنگلی" ازتاریکی وتهدید دراطراف خود روبروست (بهشت عدن یا باغ عدن درباورهای ادیان ابراهیمی نماد نخستین جایگاه انسان پس ازآفرینش است؛ باغی سرشاراززیبایی ونعمت که آدم وحوا درآن زندگی می‌کردند تا زمانی که به سبب نافرمانی ازفرمان خدا ازآن رانده شدند). این طرزفکری است که چند سال پیش توسط جوزپ بورل، نماینده عالی وقت اتحادیه اروپا درامورخارجه، درسخنرانی باغ که اکنون بدنام شده است، به تصویرکشیده شده است :

"بله، اروپا یک باغ است. ما یک باغ ساخته‌ایم. همه چیز کار می‌کند. این بهترین ترکیب آزادی سیاسی، رفاه اقتصادی و انسجام اجتماعی است که بشر (به همین شکل) توانسته بسازد (...). بقیه جهان (...) دقیقاً یک باغ نیست. بیشتر بقیه جهان جنگل است و جنگل می‌تواند به باغ حمله کند. باغبانان باید از آن مراقبت کنند، اما با ساختن دیوار از باغ محافظت نخواهند کرد.

و اشتباه نکنید، این فقط شیوه‌ی عجیب و غریب بورل برای بیان مسائل نیست. اتحادیه اروپا، به طور کلی، هنوز هم خود را عمدتاً به عنوان مبلغ مذهبی می‌بیند - امروزه مسلح به دستور کارهای توسعه، حقوق بشر، جنسیت و برابری جنسی - که با آفریقایی‌ها به صورت امری برخورد می‌کنند و به آنها در مورد آنچه "باید” انجام دهند دستور می‌دهند. این موضع به سادگی همان ژست صلیبی را به شکل سکولار بازتولید می‌کند. این موضع، اروپا را به عنوان یک هسته هنجاری فرض می‌کند که وظیفه اصلاح یک حاشیه منحرف را بر عهده دارد، حتی در حالی که آفریقایی‌ها اکنون شرکای خارجی متعددی دارند و اغلب تجویزهای اروپایی را نادیده می‌گیرند.

این دوره طولانی از مسیر تاریخی که باید سخنان بورل را در آن جای دهیم، به توضیح عمق دلبستگی اروپایی‌ها و آمریکای شمالی به اسرائیل و همچنین توسل مداوم به "سنت یهودی-مسیحی” به عنوان یک نشانگر تمدنی کمک می‌کند. این معنای ذهنی و تاریخی پشت نامیدن اسرائیل به عنوان «تنها دموکراسی در خاورمیانه” است. از آنجایی که دموکراسی (به این معنای تقریباً اسطوره‌ای) به عنوان مظهر تمدن غرب درک می‌شود و اسرائیل بخش مرکزی آن است، وظیفه غرب است که از اسرائیل نه به خاطر خود اسرائیل، بلکه برای تثبیت سلطه خود بر سرزمین‌های مقدس، حمایت کند.

وقتی نخبگان اروپایی امروزه از اقدامات اسرائیل در فلسطین دفاع می‌کنند، اغلب در مواجهه با شواهد قاطع خشونت جمعی، آنها صرفاً از یک متحد استراتژیک یا یک پروژه شهرک‌سازی دفاع نمی‌کنند. آنها، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، از یک تصور هزار ساله دفاع می‌کنند که درآن کنترل اورشلیم اوج نمادین هویت و تاریخ نجات غربی است. به همین دلیل، راموس می‌گوید، درگیری‌های معاصر در خاورمیانه را می‌توان به عنوان تکرار یک جنگ صلیبی "هفتم" یا "هشتم" تلقی کرد، نه یک حرکت کاملاً جدید.

بنابراین، ادعای اصلی راموس این نیست که توضیحات مادی - گسترش سرمایه‌داری، فشارهای مهاجرت، استخراج منابع - اشتباه هستند، بلکه این است که اگر دگرگونی طولانی ایده‌ها را نادیده بگیرند، ناقص خواهند بود. جنگ‌های صلیبی، هزاره‌گرایی، صهیونیسم مسیحی، آرمان‌شهرهای روشنگری و گفتمان "ماموریت تمدن‌سازی” یک حوزه پیوسته، هرچند در حال تکامل را تشکیل می‌دهند. از این دیدگاه، صهیونیسم یکی ازتبلورهای خاص آن حوزه است: روشی که پروژه تمدن اروپایی درطول قرن‌های متمادی، ازطریق بازیگران مسیحی و یهودی، به دنبال استقرارمرکزمقدس وسیاسی خود دراورشلیم بوده است.

توصیف صهیونیسم تنها به عنوان استعمار، نادیده گرفتن این دوره طولانی است. این خطروجود دارد که با زمان حال به عنوان یک بخش متاخر از یک داستان قرن نوزدهمی برخورد شود، نه به عنوان لحظه‌ای در یک مبارزه هزار ساله برای پیوند نظم جهانی، رستگاری وهویت اروپایی به یک شهر واحد. اگر اروپایی‌ها می‌خواهند بفهمند که تاریخ خودشان از دیدگاه کسانی که با عواقب آن زندگی می‌کنند - درفلسطین، آفریقا ودرسراسرجهان سابقاً مستعمره - چگونه به نظرمی‌رسد، جدی گرفتن این افق طولانی‌ترضروری است.